مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
87
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
گفت : پيامى را كه آوردى بگو من از سوى تو آن را ابلاغ مىكنم من به تو اجازهء نزديك شدن نمىدهم . تو مردى تبهكارى ! آن دو به يكديگر ناسزا گفتند ؛ و سپس عبداللَّه نزد عمر سعد رفت و موضوع را به او گزارش داد . سپس عمر قرة بن قيس حنظلى را فراخواند و گفت : اى قره ! با حسين ديدار كن و از او بپرس كه براى چه آمده و چه مىخواهد ؟ گويد : قرة بن قيس نزد حسين ( ع ) آمد و حضرت چون او را ديد كه مىآيد گفت : آيا او را مىشناسيد ؟ حبيب بن مظاهر گفت : آرى اين مردى از حنظله و تميمى است . او خواهر زاده ما است . من او را به حسن عقيده مىشناسم ، و گمان نمىكردم اينجا ديده شود ! گويد : آمد تا بر حسين سلام كرد و پيام عمر سعد را بر آن حضرت ابلاغ نمود . حسين ( ع ) فرمود : مردمان شهرتان به من نامه نوشتند كه بيايم ، حال اگر خوش نمىدارند ، از نزدشان باز مىگردم . سپس حبيب بن مظاهر گفت : واى بر تو اى قرة بن قيس ! كجا نزد آن مردم ستمگر باز مىگردى ؟ اين مرد را كه خداوند به وسيلهء پدرانش ، ما و تو را كرامت بخشيده است يارى كن . قره گفت : پاسخ نامهاش را مىبرم و آنگاه در كار خويش مىنگرم ! « 1 »
--> ( 1 ) - اين قرة بن قيس - همانطور كه حبيب توصيفش كرده است - از كسانى بود كه نسبت به سزاوارتر بودن اهلبيت به امر خلافت آگاه بود ، ولى از كسانى بود كه دچار بيمارى ضعف روحى و روانى گشته بودند و بيمارى حب دنيا ميانشان شيوع يافته بود . از اين رو بر وانهادن حق و يارى باطل پاى فشرد و براى قتل امام ( ع ) در لشكر باطل شركت جست . از آن پس وى پيوسته باطل را يارى مىداد . وى فرمانده صد تن از قبيلهء آزاد بود كه مسعود بن عمر ازدى هنگام فرار عبيداللَّه از بصره به شام به يارى او فرستاد . ( ر . ك . جلد دوم اين پژوهش ) حرّ بن يزيد رياحى مىدانست كه اين قره حق را يارى نمىدهد ، از اين رو در روز عاشورا - با اينكه در كنارش بود - او را از قصه خويش مبنى بر پيوستن به امام حسين ( ع ) آگاه نكرد ، بلكه او را از خود دور كرد و گفت : آيا امروز اسبت را آب دادهاى ؟ گفت : نه . گفت : آيا نمىخواهى آبش بدهى ؟ قرّه پنداشت كه حر قصد كنارهگيرى دارد و نمىخواهد مشاهدهاش كند ، پس او را ترك گفت ! بعدها او به دروغ مىگفت : به خدا سوگند اگر حرّ مرا از مقصود خويش آگاه مىكرد ، همراه او به سوى حسين مىرفتم . چرا كه اگر او مىخواست راه پيوستن وى به امام حتى پس از پيوستن حرّ باز بود ، پس چرا به آن حضرت نپيوست ! ؟